loading...

انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا)

انوشا با هدف همدلی و همزبانی و همکاری شاعران این سرزمین بنا شده است و فقط یک وبلاگ ادبی است

بازدید : 143
سه شنبه 5 خرداد 1399 زمان : 23:36

نگو دیگر! ...
چرا از ترس می‌گویی ... ؟!
درون ذهن من ویروس وار آخر، چه می‌جویی ... ؟!

تو را گویم ...
تو را...‌‌‌ای هوچیِ همواره در صحنه
تو را گویم ... تو را‌‌‌ای باورِ همسالِ من کهنه
نگو از خارِ پروایی که کرده است در چشمِ دلم رخنه

تو را گویم ... تو را ...‌‌‌ای بغض دیرینه
نگو از فرّ این بوم و نگو از فخر پیشینه
نگو افسوس‌ها دارند می‌بارند از رخسار آیینه
نگو دیوارِ دل هم طبله کرده است در سینه

برای داغِ پنهان پشت هر واژه
نگو غم خانه کرده در حیاط شعر امروزی
برای گربه‌ی ما که حیا دارد
نگو از کرکس و از مفت خواران سر دیزی

نگو از حال لاله یا شقایق‌ها
نگو اینجا گل امید را دیگر نمی‌بویند
نگو رُزهای باور در دروغ‌ آبادها هرگز نمی‌رویند
چکاوک‌ها دگر راز دل خود را برای نرگس و کوکب نمی‌گویند

میان خوابهایی مانده ایم پُر وهم و بی تعبیر
میان روزهایی که پُرند از آه دامن گیر
نگو دیگر نشسته کشتی امیدمان در گِل
نگو دیگر نمی‌فهمم زبان حال این اقبال بی تفسیر

نگو در کشتزاران جای گندم، ترس می‌کارند
نگو حتی مترسک‌ها به جای باغبان‌ها بر سرکارند
نگو از جاده‌های خسته از رفتن
که سرگردانِ این تقدیرِ بن بستند و میلِ انزوا دارند

نگو ارابه‌ی مرگ آمده دنبال خوشبختی
نگو ویروس‌ها دارند بی پروا نفس را از تمام شهر می‌گیرند
نگو مردم چه بیرحمانه در هر گوشه می‌میرند

نگو دیریست بخت اینجا سیاهست و دلش پٌر از تمام ما
نگو این وهم را هم او کشیده بر سرِ دنیا
به روی خاکمان ... ! در آسمان ... ! حتی به روی کشتی و دریا ...!

نگو از اشک چشمانی که خشکیده
نگو بر آتشِ انبوهِ دل، تسکین نمی‌بارد
شب و تاریکیست و ماه هم دیگر نمی‌آید
نگو حتی خوشی در خواب هم بر بالشم سر را نمی‌ساید

قسم بر آسمانِ مهربان دیری نمی‌پاید
همین آهی که بر آیینه یخ کرده ... به روزی نعره‌ای بی باک می‌گردد
صدای خشم او بر ناکسان می‌بارد و پژواک می‌گردد
زمان عاری از آلایش، زمین هم پاک می‌گردد

زمستان می‌رود دیگر
یخ تقویم ما هم آب می‌گردد
گذشته، محض عبرت، قاب می‌گردد ...!

بهاری می‌شود ایام ما روزی ...
تمام سروها قد می‌کشند و از تبر هرگز نمی‌ترسند
به زیر آفتاب و پرتو گرم خوش اقبالی
دوباره مردمان آواز می‌خوانند و می‌رقصند

سراب از کارگاه ابرها برچیده خواهد شد
سعادت در بیابان‌های لوتِ زندگی‌مان باز می‌بارد
خدا هم در زمستان‌های حالِ ما، گلِ امید می‌کارد

بهاری می‌شود ایام ما روزی ...
و در آن روز می‌فهمیم ...
کدامین شمعِ باورخفته‌ای نورِ طریقت داشت !
کدامین آه از دل بود و آیا که صداقت داشت !
کدامین روزمان اصلاً حقیقت داشت !

سپیده طالبی

99/3/5


موضوعات مرتبط: شعر نو ، نیمایی
برچسب‌ها: شعر نو

از بي تفاوتي به نفرت رسيدم
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 4

آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :