loading...

انجمن نویسندگان و شاعران ایران (انوشا)

انوشا با هدف همدلی و همزبانی و همکاری شاعران این سرزمین بنا شده است و فقط یک وبلاگ ادبی است

بازدید : 112
چهارشنبه 29 مهر 1399 زمان : 12:39


قدمهایم را با احتیاط بلندتر برمیدارم صدای خورد شدن یخها زیر بوت‌هایم سکوت کوچه باریک را میشکند دستهای یخ زده ام را توی جیب پالتوی مشکیم فرو میکنم.
هرم نفسهایم از زیر شالی که دور صورتم پیچیده ام شیشه عینکم را مات میکند و کوچه‌ی تاریک کدرتر میشود
می‌ایستم تا تصویر واضح تر شود
بوتهایم دیگر یخی را نمی‌شکند ولی همچنان
صدای شکسته شدن یخ از پشت سر به گوش میرسد صدای خِرت خِرت ترسناکش هر لحظه نزدیک تر میشود و نفسم را بند می‌آورد

سایه‌ی بلندی روی زمین می‌افتد
عضلاتم منقبض میشوند
قدرت بستن چشمانم که حالا واضح میبینند را ندارم
لحظه‌‌‌ای بعد پیرمردی آرام از کنارم می‌گذرد
عضلاتم شل میشود و آرام میگیرم
اولین بار نیست که اینگونه از شنیدن قدمهای در پشت سرم آشفته شده ام
این احساس از کودکی با من است

هشت سالم بود، کوچه در گرگ و میش پایان روز فرو رفته بودو من قدمهایم را آرام به سوی خانه برمیداشتم در دستم ظرف ماستی بود که از مغازه خریده بودم نگاهم روی آجرهای دیوار که کنار هم نشسته بودند راه میرفت و گاهی روی هشتی در خانه‌ها متوقف میشد عادت داشتم با نگاهم محیط را لمس کنم صدای پایی از پشت سر شنیدم خودم را آرام کشیدم سمت دیوارِ کوچه‌ی باریک تا رهگذر رد شود اما رد نشد
از پشت مرا گرفت بدن کوچکم بین دستهای بزرگش لرزید شروع کردم به جیغ کشیدن آنقدر بلند که حنجره ام درد گرفت اما هیچ کس صدایم را نشنید دست کشید روی گردنم انگار داشت دنبال گردنبندی میگشت که همیشه در گردنم بود تا دیشبش که میان دعوا با خواهرم زنجیرش پاره شد آرزو داشتم کاش گردنبند بود و برش میداشت و زودتر رهایم میکرد. اشکایم بی وقفه روی گونه ام جاری بود
با عصبانیت هلم داد و سریع از کنارم گذشت
دیدمش، جوان بود، بلند قد، چهره اش ترسناک نبود ولی من تا سرحد مرگ ترسیده بودم
دستم را گذاشتم روی گلویم جای دستهایش اذیتم میکرد، حنجره ام درد میکشید...

اشکی گرم روی گونه ام سرازیر میشود و یخ می‌زند
تا جایی که می‌توانم قدمهایم را بلندتر برمیدارم
باید زودتر به خیابان اصلی برسم
از کوچه‌های خلوت و تاریک متنفرم
از شنیدن صدای پای رهگذران پشت سرم می‌ترسم
از تنهایی بیرون رفتن هراس دارم
روشنایی تیر چراغ برق سر کوچه زیر قدمهایم را روشن می‌کند
نفس راحتی میکشم و از کوچه عبور میکنم

ف.رستم زاده


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه
برچسب‌ها: داستان

چرا به سوره یس قلب قرآن می گویند
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 4

آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :